خدمت و شغل خویش مشغول است دیشب بشکوه حکایتی میکرد که سراپا حاکی از تنبلی و ضعف اراده است. میگفت:
«شما میدانید که من وظیفه خود را مرکز فعالیت و عمل قرار دادهـ و از بسط دائره معلومات خود بگرد آن نقطه آنی نمینشینم معهذا بیجا و بغلط هر روز از همکنان دور میافتم و عقب میمانم…
بگذارید تا خودم عرض کنم! ترقی موقوف بر خدمتشناسی و کار نیست.
کشف این معما که در ضمیر روشن بین شما هیچوقت محتاج به تجزیه و حل نبوده چندی پیش نیست که بر من ممکن گشته، اکنون میدانم که برای بالا رفتن بر مراتب دروغی و بیشتر پول گرفتن باید با صاحبان نفوذ آمیخت و با نیک و بد جالس گشت، هزارگونه سخن بیهوده و مهوع را باید در گوش جان جای دادهـ احـسنت گفت و هزاران اخلاق و اطوار ناپسند را تحسین کرد و آفرین خواند. باید وسیله انگیخت، تملق گفت، زاریـ کرد، سر راه گرفت، ناسزا شنید، دشنام داد… من از این زندگی گریزانم و از ترقی و پول که چنین بدست بیاید بیزار. بهیچ قیمت از این خوشی آلوده خریدار نیستم.
متأسفانه از معاشرت همقطاران نیز که برای دستهبندی و قلاب گرفتن و بر شانه هم بالا رفتن از جملهٔ واجبات است همچنان منزجرم زیرا محور خیال و موضوع صحبتشان ربودن حقوق یکدیگر و بدگوئی از غائبین است، فکر و ذکرشان از این حلقه تنک خارج نمیشود. دلم از حضورشان میگیرد و بر اندوهم میافزاید بخصوص که میدانم تا نگاه از چشمان برگرفتی دوست و دوستی از نظرشان محو میشود و آهنک مخالف میخواند.
بیکباره با آرزوی ترقی و تعالی وداع گفته صحبت اغیار و لقای بیگانگان را ترک کردم و به تنهائی تن دادم.منتها چون دل من هم مثل سایر دلها برای جان دادن آرزو خلقشده و هر تمنائی را که از آن بیرون میکنم بالفور خواهش دیگری در آن منزل میگزیند مشتاق گشتم که اگر بخت یاری کند از روزنهای در محفل انس علماء و ادبا یعنی برگزیدگان و خوبان جهان بنگرم و پیامهای آسمانی را از دهان آنان بگوش بشنوم و بمشاهده دریابم که روی زمین همین برای جدال و غوغای آدمیان بر سر موهوم و بازیچه نیست فرشتگان نیز بصورت ما هستند و در این صحنه تاریک کشمکش و خونریزی اگر گوش و هوش باشد:جز غریو ستمکار و نالهٔ ستمدیده؛ سروش ملکوتی و ندای صلح و عافیت هم شنیده میشود و اگر آئینه دلپاک باشد نیز میتوان در پرتو حقیقت