برگه:Anvari poems.pdf/۹۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 گر دل و دست بحر و کان باشددل و دست خدایگان باشد 
 شاه سنجر که کمترین بنده‌اشدر جهان پادشه نشان باشد 
 پادشاه جهان که فرمانشبر جهان چون قضا روان باشد 
 آنکه با داغ طاعتش زایدهرکه ز ابنای انس و جان باشد 
 وانکه با مهر خازنش رویدهرچه ز اجناس بحر و کان باشد 
 دسته‌ی خنجرش جهانگیرستگرچه یک مشت استخوان باشد 
 عدلش ار با زمین به خشم شودامن بیرون آسمان باشد 
 قهرش ار سایه بر جهان فکندزندگانی در آن جهان باشد 
 مرگ را دایم از سیاست اوتب لرز اندر استخوان باشد 
 هرکجا سکه شد به نام و نشانشبخل بی‌نام و بی‌نشان باشد