برگه:Anvari poems.pdf/۸۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 آنکه او دست و دلت را سبب روزی کرددرگهت را در پیروزی و بهروزی کرد 
 یافت از دست اجل جان گرامیش خلاصهر کرا خدمت جان‌پرور تو روزی کرد 
 ای ولی‌نعمت احرار سوی نعمت و نازآز را داعی جود تو ره‌آموزی کرد 
 با جهانی کفت آن کرد که با خاک و نباتباد نوروزی و باران شبانروزی کرد 
 فضله‌ی بزم توفراش به نوروز برفتباغ را مایه به دست آمد و نوروزی کرد 
 بخت پیروز ترا گنبد فیروزه‌ی چرختاقیامت سبب نصرت و پیروزی کرد 
 زبده‌ی گوهر آن شاه که از گوشه‌ی تختسالها گوهر تاجش فلک‌افروزی کرد 
 پاسبانی جهان گر تو بگویی بکندفتنه بی‌عدل کزین پیش جانسوزی کرد 
 وز سراپرده‌ی آن شاه کز انگشت نفاذماه را پرده دری کرد و قبادوزی کرد 
 از شب و روز میندیش که با تست بهمآنکه از زلف شبی کرد و ز رخ روزی کرد 
 تا ملک جهان را مدار باشدفرمانده آن شهریار باشد 
 سلطان سلاطین که شیر چترشدر معرکه سلطان شکار باشد 
 آن خسرو خسرونشان که تختشدر مرتبه گردون عیار باشد 
 آن سایه‌ی یزدان که تاج او رااز تابش خورشید عار باشد 
 آن شاه که در کان ز عشق نامشزر در فزع انتظار باشد 
 وز خطبه چو تحمید او برآیددین در طرب افتخار باشد 
 تختی که نه فرمان او فرازدحاشا که پسر عم دار باشد 
 تاجی که نه انعام او فرستدکی گوهر آن شاهوار باشد 
 با تیغ جهادش نمود کاریار جمجمه‌ی ذوالخمار باشد 
 گردی که برانگیخت موکب اوبر عارض جوزا عذار باشد 
 نعلی که بیفکند مرکب اودر گوش فلک گوشوار باشد 
 در مجرفه فراش مجلسش رامکنون جبال و بحار باشد 
 آری عرق ابر نوبهاریدر کام صدف خوشگوار باشد