برگه:Anvari poems.pdf/۶۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 گروهی نهند از کرام ملوکتگروهی نهند از ملوک کرامت 
 من آنها ندانم همین دانم و بسکه زیبند اینها و آنها غلامت 
 اگر لای توحید واجب نبودیصلیبش به هم در شکستی کلامت 
 منافع رسان در زمین دیر ماندبس است این یک آیت دلیل دوامت 
 چو از تست نفع مقیمان عالمدرو تا مقیمست باشد مقامت 
 جهانی تو گویی که هرگز نداردجهان‌آفرین ساعتی بی‌نظامت 
 چو در رزم رانی مواکب فزونتچو در بزم باشی خزاین حطامت 
 به فردوس بزم تو کوثر درآمدبرون شد ز در چون درآمد مدامت 
 چو از روی معنی بهشتست بزمتتو می خور چرا، می نباشد حرامت 
 فلک ساغر ماه نو پیش داردچو ساقی جرع باز ریزد ز جامت 
 همی بینم ای آفتاب سلاطیناگر سوی گردون شود یک پیامت 
 که خاتم یمانی شود در یمینتکه گوهر ثریا شود بر ستامت 
 تو خورشید گردون ملکی و چترتکه خیره است ازو خرمن مه غمامت 
 عجب آنکه نور تو هرگز نپوشداگر چند در سایه گیرد مدامت 
 نه‌ای منتقم زانکه امکان نداردچو خلق عدم علت انتقامت 
 کجا شد عنان عناد تو جنبانکه حالی نشد توسن چرخ رامت 
 کجا شد رکاب جهاد تو ساکنکه حالی نشد کار ملکی به کامت 
 بود هیچ ملکی که صیدت نگرددچو باشد سخا دانه و عدل دامت 
 الا تا که صبح است در طی شامیمدار جهان باد بر صبح و شامت 
 مبادا که یک لاله‌ی فتح رویدنه در سبزه‌ی خنجر سبز فامت 
 مبادا که خورشید نصرت برآیدجز از سایه‌ی زرده‌ی تیزکامت 

دادخواهی از سلطان رکن‌الدین پیروزشاه