برگه:Anvari poems.pdf/۶۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 ساقیا در ده آن میی که ازوآفت عقل و راحت جانست 
 حاکی رنگ روی معشوقستراوی بوی زلف جانانست 
 مجلس از بوی او سمن‌زارستخانه با رنگ او گلستانست 
 از لطافت هوای رنگینستوز صفا آفتاب تابانست 
 در قدح همچو عقل و جان در تنآشکارست اگرچه پنهانست 
 توبه‌ی خویش و آن من بشکنکین نه توبه است زور و بهتانست 
 یک زمانم ز خویشتن برهانکز وجودم ز خود پشیمانست 
 چند گویی که می نخواهم خوردکه ز دشمن دلم هراسانست 
 می خور و مست خسب و ایمن باشمجلس خاص خاص سلطانست 

وله یمدح السطان الشهید معزالدینا والدین سنجر رحمه‌الله

 ملک مصونست و حصن ملک حصین استمنت وافر خدای را که چنین است 
 شعله‌ی باسست هرچه عرصه‌ی ملکستسایه‌ی عدلست هرچه ساحت دین است 
 خنجر تشویش با نیام به صلح استخامه‌ی انصاف با قرار مکین است 
 خواب که در چشم فتنه هست نه صرفستبلکه به خونابه‌ی سرشک عجین است 
 آب که در جوی ملک هست نه تنهاستبل ز روانی دور دوام قرین است 
 جام سپهر افتاد و درد ستم ریختدست جهان گو که دور ماء معین است 
 عاقله‌ی آسمان که نزد وقوفشنیک و بد روزگار جمله یقین است 
 گرچه نگوید که اعتصام جهان رااز ملکان کیست آنکه حبل متین است 
 دور زمان داند آنکه وقت تمسکعروه‌ی وثقی خدایگان زمین است 
 شاه جهان سنجر آنکه بسته‌ی امرشقیصر و فغفور و رای و خان و تگین است 
 دیر زیاد آنکه در جبین نفاذشزیر یک آیه هزار سوره مبین است 
 شیر شکاری که داغ طاعت فرضششیر فلک را حروف لوح سرین است 
 آنکه ز تاثیر عین نعل سمندشقلعه‌ی بدخواه ملک رخنه چو سین است 
 آنکه یسارش به بزم حمل گرانستوآنکه یمینش به رزم حمله گزین است 
 بحر نه از موج واله تب و لرز استکز غم آسیب آن یسار و یمین است 
 تیغ جهادش کشیده دید ظفر گفتآنکه بدو قایمست ذات من این است