برگه:Anvari poems.pdf/۴۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 بی‌تجلی چرا نباشد هیچصحن او گرنه ثانی طورست 
 دامن سایه‌ی کشیده‌ی اوستکه ازو راز روز مستورست 
 مسرع صبح اگر درو نرسدشعله‌ی آفتاب معذورست 
 بر بساطش اگرچه نیم شب استسایها را گذاره از نورست 
 کز تباشیر صبح رای وزیردست آسیب شب ازو دورست 
 صاحب عادل افتخار جهانکه جهانش به طبع مامورست 
 صدر اسلام و مجد دولت و دینکه برو صدر ملک مقصورست 
 آنکه در کلک او مرتب شدهرچه در سلک دهر مقدورست 
 آنکه در دار دولت از رایشهرکجا رایتست منصورست 
 آنکه با ذکر حلم و رافت اوخاک معروف و باد مذکورست 
 آنکه تا هست حرص و حرمان راکیسه مرطوب و کاسه محرورست 
 قلمش تا مهندس ملکستفتح معمار و تیغ مزدورست 
 تا که در جلوه‌ی عروس بهارسعی خورشید سعی مشکورست 
 شب و روزش بهار دولت بادتا به خورشید روز مشهورست 

بمدح‌الصاحب صدرالدین محمد وزیر

 ای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرستکلکی که فلک قدرت و سیاره مسیرست 
 کلکیست که در نظم جهان خاصه ممالکتا عدل و ستم هست بشیرست و نذیرست 
 کلکی که بخواند به صریر آنچه نویسدوین سهل‌ترین معجز آن کلک و صریرست 
 منسوج لعابش چه نسیجست کزو ملکیکسر همه بر صورت فردوس و سعیرست 
 اقوال خرد بشنود و راز ببیندزین روی یقین شد که سمیعست و بصیرست 
 در رجم شیاطین ممالک چو شهابیستکاندر سر او مایه‌ی صد چرخ اثیرست 
 اشک حدثان هیات او شاخ بقم کردهرچند به رخ زردتر از برگ زریرست 
 بازیست که صیدش همه مرغان دماغندشاخیست که بارش همه مضمون ضمیرست 
 چون موج ستم اوج کند کشتی نوحستچون گرد بلا نشو کند ابر مطیرست 
 ابریست کزو کشت امل تازه و سبزستتیریست کزوکار جهان راست چو تیرست