برگه:Anvari poems.pdf/۴۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 جرعه‌ی جام حکم او داردباد از آن در مسیر مخمورست 
 ای قدر قدرتی که با عزمتزور بازوی آسمان زورست 
 سخره‌ی ترجمانی قلمتهرچه در ضمن لوح مسطورست 
 نشر اموات می کند به صریرمگرش آفرینش صورست 
 کشف اسرار می کند به رموزبه رموزی که در منثورست 
 وصف مکتوب او همی کردمبه حلاوت چنانکه مذکورست 
 شهد گفت آن کمر که می‌دانیزین سبب بر میان زنبورست 
 عجبا لا اله الا اللهکز کمالت چه حظ موفورست 
 تا که مقدور حل و عقد قضادر حجاب زمانه مستورست 
 دست فرسود حل و عقد تو بادهرچه در ملک دهر مقدورست 
 روزگارت چنان که نتوان گفتکه درو هیچ روز محذورست 
 هم از آن سان که بوالفرج گویدروزگار عصیر انگورست 

در وصف بارگاه بدرالدین وزیر

 یارب این بارگاه دستورستیا نمودار بیت معمورست 
 یا سپهرست و ماه مسرع اومسرع قیصرست و فغفورست 
 یا بهشتست و حوض کوثر اوجام زرین و آب انگورست 
 بل سپهرست کاندرو شب و روزماه و خورشید مست و مخمورست 
 بل بهشتست کاندرو مه و سالباده‌کش هم فرشته هم حورست 
 از صدای نوای مطرب اودایم اندر سیم فلک سورست 
 وز ادای روات شاعر اوگوش چون درج در منثورست 
 غایتی دارد اعتدال هواشکه ازو چار فصل مهجورست 
 تشنه را زان هوا نمی‌سازدزان برنج سبات رنجورست 
 مرده را زنده چون کند به صریردر او گرنه نایب صورست