برگه:Anvari poems.pdf/۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.


بمدح الصاحب المعظم ناصرالدین اباالفتح گوید

 می بیاور که جشن دستورستجشن عالی سرای معمورست 
 قبه‌ای کز نوای مطرب اوکوه را در سر از صدا سورست 
 قبه‌ای کز فروغ دیوارشآسمان پر تموج نورست 
 صورتش را قضای شهوت نیستکه گجش را مزاح کافورست 
 تری و خشکی موادش راآب چون آفتاب مزدورست 
 آفتاب بروج سقفش راتابش آفتاب با حورست 
 ماه از آسیب سقفش از پس از ایننگذرد بر سپهر معذورست 
 که ز مخروط ظل او همه ماهخایفست از خسوف و رنجورست 
 چشم بد دور باد ازو که ز لطفچشمه‌ی عرصه‌ی نشابورست 
 نی خطا گفتم این دعا ز چه رویزانکه خود چشم بد ازو دورست 
 دست آفت بدو چگونه رسدتا درو نیم دست دستورست 
 ناصر دین حق که رایت دینتاکه در فوج اوست منصورست 
 طاهربن المظفر آنکه ظفربر مراد و هواش مقصورست 
 آنکه ملک بقاش را شب و روزاز سواد و بیاض منشورست 
 حلم او را تحمل جودیرای او را تجلی طورست 
 جرعه‌ی خنجر خلافش راچون اجل صد هزار مخمورست 
 جبر فرمانش را که نافذ بادچون قضا صدهزار مجبورست 
 قهر او قهرمان آن عالمکه درو روزگار مقهورست 
 جود او کدخدای آن کشورکه از او احتیاج مهجورست 
 عدل او ار مگر که آمر عدلبعد ازو هرکه هست مامورست 
 امر او ملاک الرقابی نیستکه به ملک نفاذ مغرورست 
 رای او نور آفتابی نهکه به تعقیب سایه مشهورست 
 آتش اندر تب سیاست اوستطبع او زان همیشه محرورست 
 ابر را رافت از رعایت اوستسعی او زان همیشه مشکورست