این برگ نمونهخوانی نشده است.
شبنمی از ژرف دریای رحمت خود بر عالمیان مبذول داشتم و احدی را مقبل نیافتم زیرا که کل از خمر باقی لطیف توحید بماء کثیف نبید اقبال نمودهاند و از کأس جمال باقی بجام فانی قانع شدهاند فبئس ما هم به یقنعون
ای پسر خاک از خمر بیمثال محبوب لایزال چشم مپوش و بخمر کدرۀ فانیه چشم مگشا از دست ساقی احدیّه کؤوس باقیه برگیر تا همه هوش شوی