برگه:پیرمرد چشم ما بود.pdf/۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
––
 

ازین ببعد-یعنی از سال ۱۳۳۲ببعد-که همسایهٔ او شده بودیم پیرمرد را زیاد میدیدم. گاهی هر روز در خانه‌هامان یا در راه. او کیفی بزرک بدست داشت و بخرید میرفت یا برمیگشت. سلام و علیکی میکردیم و احوال می‌پرسیدیم و من هیچ درین فکر نبودم که بزودی خواهد رسید روزی که او نباشد و تو باشی و بخواهی بنشینی خاطراتی از و گرد بیاوری و بعد کشف بشود که خاطراتی از گذشتهٔ خودت گرد آورده‌ای. یا روزگاری برسد که پیرمرد نباشد و از میان همهٔ پیغمبرها جرجیس میداندار این گود خوش مچران بشود و یک تنه همهٔ شعر را در یک شمارهٔ ناندانی خودش ریسه کند و آنوقت باعتبار نام و شعر همهٔ آنها بردارد و بنویسد که «نیما با شعر شکسته و غالباً نپخته…»[۱] و هیچ‌کس هم نباشد که توی دهنش بزند.

گاهی هم سراغ همدیگر میرفتیم. تنها یا با اهل‌وعیال. گاهی درددلی- گاهی مشورتی از خودش یا از زنش. یا دربارهٔ پسرشان که سالی یکبار مدرسه عوض میکرد و هرچه زور میزدیم بهشان بفهمانیم که بحران بلوغ است و سخت نگیرند-فایده نداشت. یا دربارهٔ خانه‌شان که تابستان اجاره بدهند یا نه، یا در بارهٔ نوبت آب که دیر میکرد و میراب که طمعکار بود.. و از این نوع دردسرها که در یک محلهٔ تازه‌ساز برای همه هست و باز هم دربارهٔ پسرشان که پیرمرد تخم قیام را بدجوری در سرش کاشته بود و عالیه خانم کلافه بود.

زندگی مرفهی نداشتند. پیرمرد شندرغازی از وزارت فرهنگ می‌گرفت که صرف دودودمش میشد؛ و خرج خانه و رسیدگی بکار منزل اصلاً بعهدهٔ عالیه خانم بود که برای بانک ملی کار میکرد و حقوقی میگرفت و پیرمرد روزها در خانه تنها میماند؛ و بعد که عالیه خانم بازنشسته شد کار خراب‌تر شد. بارها از و شنیده‌ام که پدر نیست و اصلاً در بند خانه نیست و پسر را هوایی کرده است؛ و از این درددلها؛ ولی چاره‌ای نبود. پیرمرد فقط اهل شعر بود و پسرشان هم تک بچه بود و کلام پدر هم بدجوری نفوذ داشت که دفتر کتاب و مشق را مسخره میکرد. پیرمرد در امور عادی زندگی بی‌دست و پا بود. درمانده بود؛ و اصلاً با ادب شهرنشینی اخت نشده بود. پس از اینهمه سال که در شهر بسر برده بود هنوز دماغش هوای کوه را داشت و بچیزی جز لوازم آنجور زندگی تن در نمیداد. حتی جورابش را خودش نمیخرید و پارچهٔ لباس از ین سر سال تا آن سر در دکان خیاط میماند. بسیار اتفاق افتاد که باهم سر یک سفره باشیم اما عاقبت نفهمیدم پیرمرد چه میخورد؟ و بچه زنده بود؟ در غذا خوردن بدادا بود. سردی و گرمی طبیعت خوراکها را مراعات میکرد. شب‌مانده نمی‌خورد. حتی دست‌پخت عالیه خانم را قبول نداشت.

  1. راهنمای کتاب-ص ۵۶۲ شماره مرداد و شهریور ۱۳۴۰