این برگ نمونهخوانی نشده است.
موج ميزد. يک فوج سرباز سه صف بستند. صف اوّل شلّيک نمود و از پی، صف ثانی آتش داد و از پس، صف ثالث تير باران نمود. دخان عظيمی از آتش شلّيک حاصل شد. چون دود متلاشی گشت، آن جوان را ايستاده و باب را در همان حجره که در پايهاش آويخته بودند در نزد کاتبش آقا سيّدحسين نشسته ديدند. به هيچ يک ادنی آسيبی نرسيده بود. سام خان مسيحی گفت ما را معاف بداريد. نوبت خدمت بفوج ديگر رسيد و فرّاش باشی دست کشيد. آقا جان بيک خمسه سرتيپ فوج خاصّه پيش آمد و باب را