برگه:مسافر.pdf/۱۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
––
 

عبور باید کرد

و همصدای افقهای دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد


من از کنار تغزل عبور میکردم

و موسم برکت بود

و زیر پای من ارقام شن لگد می‌شد

زنی شنید

کنار پنجره آمد، نگاه کرد به فصل

مرا میان الفبای سبز چندم اردیبهشت در حرکت دید

من ایستادم

و او برای خودش بود

و دست بدوی او شبنم دقایق را

به لختی تن احساس کوچ می‌پاشید

من ایستادم

و آفتاب تغزل بلند بود

و من مواظب تبخیر جسمها بودم

و ضربه‌های گیاهی عجیب را به تن ذهن

شماره می‌کردم:

خیال می‌کردیم

بدون حاشیه هستیم

خیال می‌کردیم

میان متن اساطیری تشنج ریباس۸