برگه:مسافر.pdf/۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
––
 

سفر مرا به زمینهای استوایی برد

و زیر سایه‌ی آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر بزیر، و سخت


من از مصاحبه با آفتاب می‌آیم

کجاست سایه؟


ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است

و بوی چیدن از دست باد می‌آید

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

بحال بیهوشی‌ست

در این تلاطم رنگین، کسی چه میداند

که سنگ عزلت من در کدام نقطه‌ی فصل است

هنوز جنگل، ابعاد بی شمارش را