این برگ نمونهخوانی نشده است.
| رچین نزدشاپور شد بار خواست | به پیغمبری شاه را یار خواست | |||||
| سخن گفت مرد گشاده زبان | جهاندار شد زان سخن بدگمان | |||||
| سرش نیز شد مؤبدان را بخواند | زمانی فراوان سخنها براند | |||||
| گر این مرد چینی چیره زبان | فتا دستم از دین او در گمان | |||||
| بگوئید و زوهم سخن بشنوید | مگر خود بگفتار او بگروید | |||||
| بگفتند کاین مرد صورت پرست | بر مایهٔ مؤبدان مؤبد است | |||||
| زمانی سخن مشنو اورا[۱] بخوان | چوبیند و را کی گشاید زبان | |||||
| بقر مود تا مانی آمد به پیش | سخن گفت با او ز اندازه بیش | |||||
| خود[۲] ومؤبدان هر دو نزدیک شاه | سخن را ندند از سپید و سیاه | |||||
| فرو ماند مانی میان سخن | بزدان چرا آختی چیره دست | |||||
| بدو گفت کای مرد صورت پرست | بد و در مکان و زمان آفرید | |||||
| کسی کاو بلند آسمان آفرید | زهر گوهری گوهرش بر تر است | |||||
| کجا نور وظلمت بدو[۳] اندر است | شب و روز گردان سپهر بلند | |||||
| شب و روز گردان سپهر بلند | که زویت پناهست و هم زو گزند | |||||
| بیر همان صورت چرا بگردی | بیزدان چرا آختی چیره دست | |||||
| که گویند یا کیزه یزدان یکیست | بد و در مکان و زمان آفرید | |||||
| گر این صورت کرده جنتان کنی | زهر گوهری گوهرش بر تر است | |||||
| بدانی که برهان نباشد بکار | که زویت پناهست و هم زو گزند | |||||
| اگر اهرمن جفت یزدان بدی | بیر همان صورت چرا بگردی | |||||
| همه ساله بودی شب و روز راست | که گویند یا کیزه یزدان یکیست | |||||
| همی بند دین آوران نشنوی | گر اینصورت کرده جنبان کنی | |||||
| جز از بندگی کردنت چاره نیست | بدانی که برهان نباشد بکار | |||||
| سزد گر زجنبنده برهان کنی | ندارد کسی این سخن استوار | |||||
| ندارد کسی این سخن استوار | اگر اهرمن جفت یزدان بدی | |||||
| شب تیره چون روز رخشان بدی | همه ساله بودی شب و روز راست | |||||
| بگردش فزونی نبودی نه کاست | همی بند دین آوران نشنوی | |||||
| بدانی که برهان نباشد بکار | جز از بندگی کردنت چاره نیست | |||||