این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۳۴
کودک دورهٔ طلائی
| بچه های زمانه رند شدند | بی ثمر دان تو ژاژ خوائی را | |||||
| یا بیا زر بده که سر بنهند | یا برو دل بنه جدائی را | |||||
| در نظرشان بهای جامی نیست | دفتر جامی و بهائی را | |||||
| نشناسند جز برای طلا | شیخی و صوفی و بهائی را | |||||
| بشعیری نمیکنند حساب | شعر خاقانی و سنائی را | |||||
| یاوه دانند و سخره پندارند | مهربانی و آشنائی را | |||||
| نبود در مزاجشان اثری | عرض افلاس و بینوائی را | |||||
| نتوانی بحرف مفت فریفت | کودک دورهٔ طلائی را | |||||
غزل
| باز روز آمد بپایان شام دلگیرست و من | ||||||
| تا سحر سودای آنزلف چو زنجیرست و من | ||||||
| دیگران سرمست در آغوش جانان خفتهاند | ||||||
| آنکه بیدارست هر شب مرغ شبگیرست و من | ||||||
| گفته بودم زودتر در راه عشقت جان دهم | ||||||
| بعد از این تا زنده باشم عذر تأخیرست و من | ||||||
| سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ | ||||||
| تا چه پیش آید خدایا دام تزویرست و من | ||||||
| از در شاهان عالم لذتی حاصل نشد | ||||||
| بعد از این در کنج عزلت خدمت پیرست و من | ||||||
| با چنین رعنا غزالی خدعه ساز و عشوه باز | ||||||
| پنجه اندر پنجه کردن قوهٔ شیرست و من | ||||||
| هر گرفتاری کند تدبیر استخلاص خویش | ||||||
| تا گرفتارش شوم پیوسته تدبیرست و من | ||||||