پرش به محتوا

برگه:دیوان ایرج میرزا.pdf/۲۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۲۷


  رند شراب خوارم و در سینه‌ام دلیست
پاکیزه تر ز جامه شیخ نمازکن  
  من از زبان خویش ندارم شکایتی
چشمت بیشتر که بود کشف رازکن  
  بوئی ز بوستان محبت نبرده اند
سالوس زاهدان حقیقت مجازکن  
  این حاجیان بحشر عنان بر عنان روند
با اشتران طی طریق حجازکن  
  من پروراندمت که تو با این بها شدی
طفلی ندیده ام چو تو بر دایه نازکن  
  کی آرزوی سلوی و من ره دهد بدل
آن اکتفا بنان و پنیر و پیازکن  
  آن را که آز نیست بشاهان نیاز نیست
سلطان وقت خویش بود ترک آزکن  
  نه زور سود داد و نه زاری علاج کرد
آری زر است زرگره از کار بازکن  
  ما را هوای خدمت فرمانروای ملک
هست از هوای روی بتان بی نیازکن  
  فرخ ..... کز عدل او نماند
دست طمع بمال رعیت دراز کن  
  جز ترک من که تازه کند مشق ترکتاز
در عهد او نماند دگر ترکتاز کن  
  دشمن بدار کرد ببین چون کند بدوست
آن کس که هست دشمن خود سرفرازکن