پرش به محتوا

برگه:دیوان ایرج میرزا.pdf/۲۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۲۴


  آن رفیق تو ترا مصلحت خویش آموخت
بخدا میبرم از دست رفیق تو پناه  
  کیست جز من که خورد باطناً از بهر تو غم
کیست جز من که کشد واقعاً از بهر تو آه  
  کیست جز من که اگر شهر پر از خوشگل بود
او همان شخص تو را خواهد الا بالله  
  کیست استادتر از من به نگاهی داند
که چه استادی در خلقت تو کرد الله  
  کیست جز من که زند یک مه آزاد قلم
و آورد پیش تو شهر به خود آخر ماه  
  دور پیری را با محنت و سختی سپرد
که تو ایام جوانی گذرانی برفاه  
  فی المثل گر سرو پای خود او ماند لخت
کله و کفش خرد بهر تو با کفش و کلاه  
  من همان صورت زیبای تو را دارم دوست
مطمئن باش که در من نبود قوهٔ باه  
  بهوای تو کنم گردش باغ ملی
بسراغ تو روم مقبرهٔ نادر شاه  
  کوه سنگی را در راه تو بر سینه زنم
سنگ بر سینه زدن بهتر از این دارد راه  
  خواهی امروز بمن اخم کن و خواهی نه
عاقبت رام و دل دلارام منی خواه نخواه  
  حاضرم دکهٔ پالوده فروش دم ارک
با تو پالوده خورم من که نخوردم با شاه  
  با درشگه برمت تا گل خطمی هر روز
چکنم نیست در این شهر جز این گردشگاه