این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
۱۴
کارفرما و کارگر
| شنیدم کار فرمائی نظر کرد | ز روی کبر و نخوت کارگر را | |||||
| روان کارگر از وی بیازرد | که بس کوتاه دانست آن نظر را | |||||
| بگفت ایگنجور این نخوت از چیست | چو مزد رنج بخشی رنجبر را | |||||
| من از آن رنجبر گشتم که دیگر | نبینم روی کبر گنجور را | |||||
| تو از من زور خواهی من ز تو زر | چه منت داشت باید یکدیگر را | |||||
| تو بر من میدهی گر بدرهٔ سیم | منت تاب روان، نور بصر را | |||||
| منم فرزند این خورشید پر نور | گل بالای سر دارم پدر را | |||||
| مدامش چشم روشن باز باشد | که بیند زور بازوی پسر را | |||||
| زنی یک بیل اگر چون من در اینخاک | بگیری با دو دست خود کمر را | |||||
| نهال سعی بنشانم در این باغ | که بیمنت از آن چینم ثمر را | |||||
| نخواهم چونشراب کس بخواری | خورم با کام دل خون جگر را | |||||
| ز من زور و ز تو زر این بآن در | کجا باقیست جا عجب و بطر را | |||||
| فشانم از جبین گوهر در اینخاک | ستانم از تو پاداش هنر را | |||||
| نه باقی دارد این دفتر نه فاضل | گهر داری و پس دادم گهر را | |||||
| بکس چون رایگان چیزی نبخشند | چه کبر است این خداوندان زر را | |||||
| چرا بر یکدیگر منت گذارند | چو محتاجند مردم یکدگر را | |||||
ای شوخ پسر
| فکر آن باش که سال دگر ای شوخ پسر | ||||||
| روزگار تو دگر گردد و کار تو دگر | ||||||
| حسن تو بسته بموئیست ز من رنجه مشو | ||||||
| گر ز روز بد تو بر تو شدم یادآور | ||||||
| بر تو این موی بود اقرب من حبل ورید | ||||||
| ای تو در دیدهٔ من اشهی من نور بصر | ||||||