برگه:خاطرات و خطرات.pdf/۷۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
خاطرات و خطرات
۵۹
 

میرسد بخيال آنکه روی سیم را روی بکشند. پدر مکه در آن وقت کتابدار بوده‌است اعتضادالسلطنه وزیر علوم را متوجه میکند که مبلغ صرف خواهد شد و نتیجه بدست نخواهد آمد، مأمور بانجام این خدمت میگردد، از شهر به کرج سیم میکشند و حرف میزنند.

اول سیم بدست پدرم تا زنجان کشیده شد و بعد تا تبریز امتداد یافت. بدوا پدرم تلگرافچی مخابرات بوده‌است. شاهزاده در خرج بی‌مبالات ، به رشتهٔ انگلیس از بابت مخابرات خارجه مقروض میشود، مطالبه میکنند؛ در این موقع پدرم تحویلدار بوده‌است‌، میخواهند بعهده او وارد بیاورند. حكم میشود مستوفی‌الممالك بحساب برسد، با حمایت شاهزادگان درجه اول از اعتضادالسلطنه، فرهادمیرزا و غیره چهل و پنج هزار تومان گردن شاهزادگان را میگیرد. ضمنا معلوم میشود در تلگرافخانه منافعی هست و حساب پدرم درست. ناصرالدین شاه تلگرافخانه را مستقیما به پدرم می‌سپارد (۱۲۹۳) با روابطی که بین خانواده ما و شاهزاده بوده است، پدرم بدستور وزیر علوم عریضه‌ای به شاه عرض میکند و با ریاست شاهزاده تعهد نظم، شاه دستخط میکند تلگرافخانه اختصاص بخودمان دارد به سرتیپ که آنوقت شهرت انحصاری بیدرم داشته واگذار فرموديم. آن قرض شاهزاده را بدهم که تلگرافخانه بالمقاطعه به او بازگذارده میشود بمرور میپردازد و سند اقساط را به شاهزاده تقدیم میکند. قبض آخر در مجلسی بوده‌است که شاهزاده معتمدالدوله، حسام‌السلطنه و غیره میهمان پدرم بوده‌اند.

حسام‌السلطنه خرقهٔ خود را که ابرهٔ آن در ضبط بنده است بدوش پدرم می‌اندازد. دوستی خانوادگی ما با شاهزاده علیقلی میرزا محفوظ میماند و بعد از او پدرم حق دوستی را نسبت به محمدحسن میرزا پسر آن مرحوم همیشه رعایت میکرد. تلگرافخانه اول ادارهٔ منظم ایران بود و بنا بر صحت اساس امروز هم بانظم‌ترین ادارات است و مخابرات محل اطمینان. اساس دو اداره مربوط بخانوادهٔ ماست؛ وزارت معارف و وزارت تلگراف و پدرم از هر دو نظر طرف اطمینان شاه بود.


    بقیه از صفحه قبل

     زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست
    گفت می دانید شیر خدا و رستم دستان را برای چه می‌خواهد؛ تا گردن این مردم بدراه را بزند.در علی‌آباد راه قم ملك اتابك میرزا علی اصغرخان خاكچینی بدست آمد. باقرخان مأمور شد بپاریس برود و آن خاک را بدهد تجزیه کنند که تا چه اندازه مصرف دارد. گفته بود اگر آدمی خاك هم بسر میکند پای تپه بزرگی بکند، البته دستگاه اتابك رنگین‌تر از دستگاه پدرم بود. در مسافرت تا کنار دریای خزر بيست بطری عرق بمصرف رسیده بود که در جزء اشياء برگشتی خالی یافته‌شد. زنش گفت پناه بر خدا باقرخان از این سفر بر نخواهد گشت و چنين شد در پاریس باسهال درگذشت و بخرج پدرم در پرلاشز مدفون شد.
    من در پاریس بر سر قبر او رفتم و نمره گرفتم، بصورت درختی سر از قبر بیرون آورده بود.باز حکایتی از باقر خان بيادم آمد. نوکری داشت سولقانی ، پیشنهاد کرد که عده‌ای گوسفند بخرد در سولقان بچرند و فایده بدهند. شصت رأس گوسفند خریدند. پس از چندی خبر آوردند که گوسفند‌ها مشعله دم شدند، از معنی اصطلاح پرسیدند گفتند یکی از پرت‌گاهی افتاد دیگران بخیال آنکه راهی است دنبال او دویدند و پرت شدند. نتيجهٔ عمل این شد که معنی مشعله‌دم را فهمیدیم و نتیجه گوسفندداری را. آنجا که صاحب مال بالا سر مالش نباشد غالب مساله مشعله‌دم در کار میآید. از هر کاری هرکس نمیتواند سود ببرد باید باهلش باز گذارد.