پرش به محتوا

برگه:خاطرات و خطرات.pdf/۳۵۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.
 

خاطرات و خطرات ۳۳۶ من بیرون رفت حال دماغی آرامش یافت. هتل اوریان را مکرر دیده ،بودم اول هتل تفلیس بود از هر جهت آراسته و تمیز و مرتب حال در نهایت بی نظمی است کثیف، مبلها شکسته رومیزیها پاره بعضی متعلق به هتلهای دیگر روی میز المافعن رومیزی هتل ،لندن چراغ نامنظم، مجاری آب مسدود مستراح را آب برداشته بود و هفته ای گذشت کسی به مرمت نپرداخت وزیر خارجه باصطلاح هفته ای یکتب به سرکشی میآمد، مقداری مشروب میخورد قماری میکرد. و میرفت گفتند به پول ماماهی به تومان مقرری دارد و شب پنج اومان قمار میکرد ، تومان پول روسیه صد هزار روبل کاغذ است . از طرف شوروی مآموری در گرجستان است. از همتاز الدوليه خواه کرده بود او را ملاقات کنم رفتم آلمانی حرف میزد اما حرفی که حرف باشد از او نشنیدم محتاج عينك بودم با فرید السلطنه از اجزای فولگری خودمان به منزل دکتری رفتیم نمره معین کرد. از ویزیت ( حق العلاج) دکتر پرسیدم امتناع نمود ، تعجب کردم گفت تصور کرده اید که ما از محبتهای شما در نیر از نسبت به اهالی قفقاز بھی خبر بوده ایم قدر ندانسته ایم که حالا برای وسط ممتاز الدوله دست راست مخبر السلطنه، ترجمان مختصر خسنى أجرت السلطان جلایر دست چپ ساعد السلطنه اعتصمام السلطنة قديمی صف دوم از راست بیپ حاجی مهدی مقدم ، ممتاز همایون نخواهیم ؟ چون جوابی نداشتم آدرس اور اخواستم. مقدم سردار فاتح ، منتظم الحكماء چند روز بعد از ورود من دکانور گری لی در تفلیس بازشد نقره و طلا و جواهر میفروختند. خیلی تعجب کردیم چه داشتن آن اشیاء ممنوع بود، معلوم شد دامی است هرکس هرچه میخرد باید آدرس خودش را در دفتری بنویسد شب میروند استرداد میکنند آن مغازه چندروز بیشتر باز نبود. صاحب خانه ای مرد که خانه پنج طبقه داشت و فقط يك انطباق با و داده بودند در بقیه رنجبر سکنی کرده بود نمش او دوروز در کوچه ماند. گفتند مردم را در زیر زمین حبس میکنند آب در زیر زمین میبندید و بسیار نسقهای عجیب و غریب که از وحشت آنرو افتاده است. عشق به کتاب مرا مکرر به سی راه برد و دو صندوق کتاب دور من جمع شده در تهران پشیمان شدم قدری دیر بود. امنیت ولایت و آزادی بقدری بود که در هر واگن دوماندان كشيك میکشیدند. من غالب درب اطلاق خودم را میبستم میرزا ابراهیم خان از اجزای قنسولگری با من میآمد. در حقیقت زبان قافله بود، با و گفته بودند فلانی چرا در اطاقش را میبندد و هواگرم است و گرم هم بود اگرچه اول بهار است از چه احتیاط میکند ما اینجا هستیم تو دلم گفتم از خودتان معلوم شد آن سالداتها گرسنه اند، شام و ناهاری بآنها نرسیده است نان و پنیر خوب همراه داشتیم گفتم بآنها دادند و چای از برای آنها خواستند ششدانگ رفیق شدیم دیدند که من از تاوارش ها نا وارش ترم

کتابفروشی