۲۶۸ خاطرات و خطرات همان موقع پاکتی از تهران رسید. پرت شیخ مرتضی خواند از بی عقیدتی من نوشته بود بمناسبت مساحبت بها الواعظین که این مرد فاسق است بزنید برانید الی آخر و من در آباده این کار را کرده بودم خنده در گرفت شنیدم میرزا گفته بوده است من از رفتار فلانی خوشم میآید. اگر هم ریا است خوب ریائی است. دو نوبت من صبح زود بمنزل او رفتم و او زودتر بیرون رفته بود خبر کرد بحکومت آمد مدتی صحبت دوستانه کردیم. متأسفانه در آباده قتلی واقع شد و قاتل بهائی بود میرزا مایل بقصاص بود منهم قول داده بودم باصرار قنسول قرار هدیه شد و میرزا مکدر شد و حق داشت میبایست با اطلاع و اجازه او باشد و من غفلت کرده بودم تصدق وجود مبارکت شوم بر سر عموم بندگان و رقعة عنایت السلطنة دولت خواهان پاینده باد در اظهار لطف و آقائی و ذره پروری... از جانب سنی الجوانی بندگان حضرت مستطاب سيدنا الأجل الأعظم الأمجد سرایی انشاء الله ساية مبارك : آقائی مجد الأشراف متولى باتي روحنا فداء مكرر اشاره باین چاکران فرموده اند موجب افتخار و اعتبار و تشکر گردید و مزید مرحمت آن وجود مقدس ره حنا فداه شده اولاشکی این نعمت عظمی را این چاکران باید نماید که بندگان حضرت اشرف اعظم داهست عظمته در در زمان فرمانفرمائی آذربایجان هرگاه در جانفشانی قصوری از چاکران شده گذشت آنرا استدعا مینمایم زیرا این معرفت را درباره ملازمان حضور مبارك نداشته اگر چه با خلوص نیت خدمت نموده باشد هر گاه حیات باقی باشد بقیه عمر را از درگاه حق تعالی توفیق جانفشانی مسئلت می نمایم همینقدر استدعا و جسارت دارد نسبت با مورظاهری بندگان حضرت مستطاب سيد الأجل الاعظم الأسجد آقا روحنا فداه بذل توجه فرمایند که ملوک روی زمین را حق تسلی این نعمت کرامت نفرموده که به بندگان حضرت اشرف اعظم دامت عطعنه فرموده استدعای مخصوص دارد چاکران را متعلق يملازمان حضور مبارك تصور فرمایند و هر خدمتی که از این چاکران امکان دارد رجوع و سر افراز حكم حكم مبارکست نظر اولیای دین مبین علمی داشته و اقبال اخروی بیشتر از عزت دنیوی دارند و م عنایت السلطنه از خوانین سراب آذربایجان نوشته است. قیمت از خوانین دیگر سربراه تر بود معلوم میشود مرید متولی شاه جراغ است که مرد خوبی است. برای نمونه عقاید و وسایلی که در مملکت هست و میشود از آنها استفاده کرد مینگارم سیورت رفت اوگلا بجای او آمد کاردان تر است و شاید دستور 4 حمله ژاندارمری به من موافقت هم دارد لیکن در صاحب منصب جوان همراه اوست هر دو دیوانه . در زمان سیورت در در ارباب خود را خون کرده بودند و از نزد آنها بیرون آمده مستخدم ژاندارمری شده بودند یکی از آنها بیورت حمله ور شده بود باصفهانش فرستاده بودند دیگری روز روشن سیدی را بقتل رساند، نظمیه او را توقیف کرد. در قتل دیگر از طرف ژاندارمها واقع شده بود و زیر سیبلی گذرانده بودند مردم وحشتی داشتند در طلب قصاص از : جامی در حکومت کردند که من مجبور شدم درب حیاط را پیندم بعدلیه رجوع کردم و حکم قصاص مادر شد. چیلا قدر موندی آمد که کالا را ببرد گفتم برو او گلا رئیس کل را بگو باید مرا ملاقات کند، رفت دانستم که به ماست مالی خواهد گذراند و ومن حکومت است، حکم عدلیه را امضا کردم و قصاص شد. عصر اوگلا آمد که امر گذشته بود. روز دیگر طرف عصر صباح منصان جوان سوئدی مرا محاصره کردند، درهای حیاط را گرفتند آمد و شد را منع کردند. بی وارد اطاق من شدند و بتعرض نقش کاکا را میخواهند و گفتند حکم رئیس است. گفتم رئیس مرئوس من است خودش بیاید، باز جسارت کردند. گفتم . کالا در قبرستان است و رو گردانیدم و مشغول مذاکره که بود شدم، قدری معطل شدند و رفتند.
ادبانه