برگه:خاطرات و خطرات.pdf/۱۱۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
خاطرات و خطرات
۹۹
 

باری امروز باید شما و امیرنظام خیال ما را از بابت تبریز آسوده بکنید و از این فرمایشات ماهم ممنون باشید که محض کمال مرحمت و تربیت است که شما را از خواب غفلت که لازمه جوانی است بیدار میکنم که ملتفت و متوجه کار خود باشید و نگذارید مملکت آذربایجان با بودن پسری مثل شما و ولیعهد دولت در آنجا خراب شود و دولت ایران مایه استهزای خارجه باشد، ۲۱ رمضان (واعظ غیر متعظ).

ولیعهد در جواب شرحی از اقدامات خود و امیرنظام و جمع‌آوری جنس و اعانه و استمداد از خارج عرض مینماید و آن درجه سختی را که قنسول روس و انگلیس راپرت داده‌اند تکذیب میکند و عرض میکند که تقصیر از عدل الملک شد که امر نان را باو واگذار کردیم و همه قسم نقویت از او شد، خدا لعنت کند او را که محض منافع شخصی و طمع مفرطی که دارد تقلباتی در این امر بکار برده لابد او را از این کار خلع نموده و چون کسی دیگر نبود ظفرالسلطنه را مباشر و متصدی قرار داد... گرفتار غضب الهی و سخط شاهنشاهی باشد کی که در این عمل مداخل خود را منظور کرده باشد، جنس در آذربایجان کم است و ملاک در فروش خودداری میکند، مجبوریم بفتوای شرع انبارها را جستجو کنیم، مستلزم سختی و تشدد است، اگر سخت نگیریم جنس بدست نمی‌آید و اگر سخت بگیریم آه و ناله صاحبان جنس به آسمان میرود‌، حاجی میرزاحسن آقا که عرض کرده است مردم از گرسنگی میمیرند زیاده از هزار خروار غله انبار کرده است و از دادن پنجاه خروار مضایقه میکند و هزار و پانصد خروار غلهٔ خمسه هم نرسید، اگر صاحبان غله که در تهران هستند شکایت کنند گوش بعرض و شکایت آنها ندهند، مابین غلام و امیرنظام هم اختلافی که باعث نگرانی خاطر مبارک باشد واقع نشده چگونه میشود که این چاکر قدر پیشکاری امیرنظام را ندانم، اجزای این غلام بمردم چه بدی کرده‌اند ، این مطالب را که بخاکپای اقدس عرض میکند از دلایل بدبختی این غلام است‌، غلام خانزاده‌، محمد علی

در سنهٔ ۱۳۱۶ من در تبریز بودم‌. همین اوضاع بود، نمونه نانی آوردند که نان نبود سهل است، ندانستیم چیست، دو روز ماند و خشک نشد.

بالاخره امیرنظام فرار کرد، اتابک معزول شد و بقم رفت، جمادی الثانی ۱۴.

عرب صاحب‌شرحی بپدرم نوشت که مهندس الممالک را اجازه بدهد همراه اتابک برود.

پس از امین‌السلطان‌، پدرم شد وزیر داخله، صنیع الدوله وزیر خزانه، فرمانفرما وزیر جنگ، شیخ محسن خان وزیر خارجه، نظام الملک وزیر لشکر، سلطانعلی خان وزیر بقایا، عین الدوله میرآخور است، امین الدوله پیشکار آذربایجان، خاطرم است که پدرم با صنیع الدوله در باب تعیین وزرا شور میکردند و اگر بخواهم به‌پسند بعضی ارباب قلم امروزه رمان نویسی بکنم و بتقلید اروپائیان لاطایل بنویسم این شور در زیرزمین پدرم بود. برای وزارت عدلیه من عباس میرزا ملک آرا را پیشنهاد کردم و پدرم خوشش آمد.

بنائی خانه نصیب حکیم الملک، میرزامحمودخان بروجردی شد، خاطرم می‌آید که در جاجرود روزی مجدالدوله که از حکومت زنجان مراجعت کرده بود بمنزل بشیرالملک آمد، من هم بودم، بدون رودربایستی گفت در زنجان دو هزار تومان تعمیر عمارت کردم و پانزده هزار تومان برات صادر، زمینه افکار از این قرار است.

بعضی خیالات نافع بکار مملکت در سر مظفرالدین شاه بود لکن با علت مزاج و ضعف فکر قدرت اجرا نداشت، در مقابل اطراف خود مقهور بود، فرمانفرما ، حکیم‌الملک و بصیرالسلطنه دائم‌الحضور بودند، پدرم و صنیع‌الدوله خارج از حوزه گاهی شاه را میدیدند، فرمانفرما با همه بود و با هیچکس نبود‌، بعنوان نظام سهم شیر میبرد و همه را بخدا می سپرد، حکیم‌الملک روزی به صنیع‌الدوله گفت شاه چهار سال بیشتر مجال ندارد، ما چهل سال درب خانه او گرسنگی خوردیم، بامید امروز.

در شهر تصنیفی شهرت کرد «حالا نخوریم کی بخوریم، خوردن نبود بلعیدن بود.»