برگه:خاطرات و خطرات.pdf/۱۱۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۹۸
خاطرات و خطرات
 

شده بود. از اوضاع و احوال مملکت و مردم مستحضر بود، عنان را میکشید و جلو درباریهای حریص بدوران رسیده را تا درجه‌ای میگرفت که بجائی و حدی قانع نبودند، حضور فرمانفرما نامه‌ای بر طنبور افزود و همه برقاصی افتادند.

در تخفیف کنایت اتابک، شمس الدوله خواهر عین الدوله به مظفرالدین شاه گفت که در انتظامات عمده عامل تلگراف بود که احکام به همه جا میرسید و وقفه‌ای اتفاق نیفتاد، البته این نکته خیلی مدخلیت داشت و باز یکی لازم بود که تلگراف کند.

نقشهٔ عزل اتابک را طرح ریختند، مظفرالدین شاه زیر بار نمیرفت و به تصویب پدرم موکول میداشت، چهل شب فرمانفرما، حکیم‌الملک و بصیرالسلطنه به منرل ما میآمدند و دو سه ساعت صحبت میکردند، پدرم رضا نمیداد، آخر شاه احترام‌السلطنه را خواست و بتوسط او پیغام کرد.

مضمون پیغام بخط صنیع‌الدوله ، به مخبرالدوله بگوئید شما از ما چرا کناره میکنید و هیچ چیز بعرض نمیرسانید. در زمان شاه شهید هم همین قسم رفتار میکرده‌اید یا آنکه حالا رفتار خودتان را تغییر داده‌اید، ما کمال امیدواری را بشما داشته و داریم و خودمان را در حالت کشتی نزدیک به غرق میبینیم اگر برای ما حادثه‌ای دست بدهد نتیجه آن عاید شما هم خواهد شد، مگر فریب این شخص را خورده‌اید، البته آنچه لازم است بما گفته شود کتابچه کنید احترام‌السلطنه بیاورد و بعرض برساند و ممکن است شبها درب اندرون بیائید یا شما را به اندرون بخواهم و صحبت زبانی بکنیم. در جواب قرار شد احترام‌السلطنه بعرض برساند که من گول کسی را نخورده‌ام، اتابک پس از خرابیهای بسیار امروز مقامی پیدا کرده است و بصیرت تمام دارد بکار میخورد و من آنچه گفته‌ام بخیر شما است از من چه میخواهید و اختیار دارید هرچه میل دارید بکنید.

درد اینجاست که بهیچ زبان نمیشود بشاه حالی کرد که جمعی دور او را گرفته‌اند وجز پر کردن جیب خود فکری ندارند و صلاح میاندیشند، هر روز ضربی ناموزون در کار میآورند و ضرب موافق با مصلحت نیست.

تلگراف حضوری بین مظفرالدین شاه و محمدعلی میرزا برای نمونه که بین فرمایشات ملوکانه و عمل فرق بسیار است و مشت نمونه خروار.

از باغ، محرمانه، ولیعهد انشاءالله احوال شما خوب است، امروز که شما را خواسته‌ام برای بعضی فرمایشات است که در حضور جناب امیر نظام بشما میفرمائیم، اولا در باب عمل نان است، از قراری که مسموع میشود و راپرت هم برای من نوشته‌اند خیلی تعجب دارم که تو چرا باید مردم آذربایجان را بکلی از خودت مأیوس کنی؛ چرا نوکرهای شما باید جرأت بکنند به عنوانات مختلف از مردم پول بگیرند؛ چرا باید این غله را که بمردم طرح کردند حیف و میل بشود و بمردم نرسد؛ از علماء تلگراف برسد که مردم از گرسنگی مردند، مگر شما در تبریز نبودید نمیدیدید، من چگونه با مردم رفتار میکردم؛ بچه که نبودی بیست و هفت سال از عمرت میگذرد بعضی تصورات من، مثل شاه شهید که خودت یادت میاید، نسبت بمن چه نوع حرکت کرد، یکنفر فراش فرستاد بجای ولیعهد سی ساله، حالا هم ممکن است که همین نوع حرکت شود، تصور مکن که من پسر شاه هستم، سالارالدوله را ملاحظه کردی که در کرمانشاهان خواست حرکت خلافی کند قدری دست‌اندازی باملاک مردم کرد، فوری اورا عزل کردم، اقبال‌الدوله را به کرمانشاه فرستادم، یکدست خط است که تشریف بیاور، امیرنظام نوکر هشتاد ساله است و از آبروی خودش نخواهد گذشت، هر قدر ممکن است شما را نصیحت میکند وقتی دید بگوش شما فرو نمیرود او یا استعفا میکند یا ساکت مینشیند، آمدیم سر این مطلب که شما عرض بکنید من بدون اجازه پیشکارم کار نمیکنم، در ظاهر امر صحیح است، اما در باطن بعضی اطوارات از شما صادر میشود که هر پیشکاری باشد کار از او ساخته نمیشود، شما میگوئید میل دارم فلان پیشخدمت من بفلان مأموریت برود امیرنظام بولیعهد بیست و هفت ساله چه بگوید، جرا نباید بدانید این نوکرهای نالایق بیمعنی که دور شما جمع شده‌اند چه قسم هستند، تعجب من از شما همین است که چرا فکر نمیکنید که اگر آذربایجان اغتشاش پیدا کرد من صاحب چه هستم و چکاره هستم.