این برگ همسنجی شدهاست.
۳۳۸
| من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست | تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی | |||||
| خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست | اسیر خویش گرفتی بکش چنانکه تو دانی | |||||
| امید در کمر زرکشت چگونه ببندم | دقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی | |||||
| یکیست ترکی و تازی درین معامله حافظ | ||||||
| حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی | ||||||
| ۴۷۷ | دو یار زیرک و از بادهٔ کهن دومنی | فراغتیّ و کتابیّ و گوشهٔ چمنی | ۴۵۰ | |||
| من این مقام بدنیا و آخرت ندهم | اگر چه در پیم افتند هر دم انجمنی | |||||
| هر آنکه کُنج قناعت بگنج دنیا داد | فروخت یوسف مصری بکمترین ثمنی | |||||
| بیا که رونق این کارخانه کم نشود | بزهد همچو توئی یا بفسق همچو منی | |||||
| ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن | درین چمن که گلی بوده است یا سمنی | |||||
| ببین در آینهٔ جام نقش بندی غیب | که کس بیاد ندارد چنین عجب زمنی | |||||
| ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت | عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی | |||||
| بصبر کوش تو ایدل که حق رها نکند | چنین عزیز نگینی بدست اهرمنی | |||||
| مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ | کجاست فکر حکیمیّ و رای برهمنی | |||||