این برگ همسنجی شدهاست.
۳۳۷
| ۴۷۵ | گفتند خلایق که توئی یوسف ثانی | چون نیک بدیدم بحقیقت به از آنی | ۴۸۹ | |||
| شیرینتر از آنی بشکرخنده که گویم[۱] | ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی | |||||
| تشبیه دهانت نتوان کرد بغنچه | هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی | |||||
| صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام | چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی | |||||
| گوئی[۲] بدهم کامت و جانت بستانم | ترسم ندهی کامم و جانم بستانی | |||||
| چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند | بیمار که دیدست بدین سخت کمانی | |||||
| چون اشک بیندازیش از دیدهٔ مردم[۳] | ||||||
| آنرا که دمی از نظر خویش برانی | ||||||
| ۴۷۶ | نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی | گذر بکوی فلان کن در آن زمان که تو دانی | ۴۴۳ | |||
| تو پیک خلوت رازیّ و دیده بر سر راهت | بمردمی نه بفرمان چنان بران که تو دانی | |||||
| بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را | ز لعل روحفزایش[۴] ببخش آن که تو دانی | |||||
- ↑ چنین است در خ نخ، بعضی نسخ: که گویند،
- ↑ بعضی نسخ: گفتی،
- ↑ چنین است در جمیع نسخ باستثنای خ که «حافظ» دارد بجای «مردم»،– در نسخ جدیده بعد ازین بیت یک بیت دیگر که ظاهراً الحاقی است و خواستهاند که بیت تخلّصی که کلمه «حافظ» در آن داشته باشد از آن بسازند علاوه دارد از قرار ذیل: ی و سودی: در راه تو حافظ چو قلم کرد ز سرپایچون نامه چرا یکدمش از لطف نخوانی، م و غالب نسخ چاپی: از پیش مران حافظ غمدیدهٔ خود راکز عشق رخت داد دل و دین و جوانی، ت ط: حافظ بجفا از تو شکایت ننمایدزانرو که بهر جور تو لطفی است نهانی،
- ↑ چنین است در اغلب نسخ، ق و سودی: فزایت، ضمیر شین «فزایش» راجع است ظاهراً بجان و معنی «او را» است،