این برگ همسنجی شدهاست.
۳۰۲
| ۴۳۴ | ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی | و آنگه برو که رستی از نیستیّ و هستی | ۴۴۵ | |||
| گر جان بتن ببینی[۱] مشغول کار او شو | هر قبلهٔ که بینی بهتر ز خودپرستی | |||||
| با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش | بیماری اندرین ره بهتر ز تن درستی | |||||
| در مذهب طریقت خامی نشان کفرست | آری طریق دولت چالاکیست و چستی | |||||
| تا فضل و عقل بینی بیمعرفت نشینی | یک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی | |||||
| در آستان جانان از آسمان میندیش | کز اوج سربلندی افتی بخاک پستی | |||||
| خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد | سهلست تلخی می در جنب ذوق مستی | |||||
| صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز | ||||||
| ای کوته آستینان تا کی درازدستی | ||||||
| ۴۳۵ | با مدّعی مگوئید اسرار عشق و مستی | تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی | ۴۵۵ | |||
| عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید | ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی | |||||
| دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم | با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی | |||||
| سلطان من خدا را زلفت شکست ما را | تا کی کند سیاهی چندین درازدستی | |||||
- ↑ چنین است در خ فقط (?)، سودی: گر خرقه پوش بینی مشغول کار خود باش، سایر نسخ این بیت را ندارند.