این برگ همسنجی شدهاست.
۲۹۷
| ۴۲۸ | سحرگاهان که مخمور شبانه | گرفتم باده با چنگ و چغانه | ۴۲۳ | |||
| نهادم عقل را ره توشه از می | ز شهر هستیش کردم روانه | |||||
| نگار می فروشم عشوهٔ داد | که ایمن گشتم از مکر زمانه | |||||
| ز ساقیّ کمان ابرو شنیدم | که ای تیر ملامت را نشانه | |||||
| نبندی زان میان طرفی کمروار | اگر خود را ببینی در میانه[۱] | |||||
| برو این دام بر مرغی دگر نه | که عنقا را بلند است آشیانه | |||||
| که بندد طرف وصل از حسن شاهی | که با خود عشق بازد جاودانه [۲] | |||||
| ندیم و مطرب و ساقی همه اوست | خیال آب و گِل در ره بهانه | |||||
| بده کشتیّ می تا خوش برانیم[۳] | ازین دریای ناپیداکرانه | |||||
| وجود ما معمّائیست حافظ | ||||||
| که تحقیقش فسونست و فسانه | ||||||
| ۴۲۹ | ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می | طامات تا بچند و خرافات تا بکی | ۴۳۵ | |||
| بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار | چین قبای قیصر و طرف کلاه کی | |||||