این برگ همسنجی شدهاست.
۱۸۱
| فقیر و خسته بدرگاهت آمدم رحمی | که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز | |||||
| بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت | که در مقام رضا باش و ز قضا مگریز | |||||
| میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست | ||||||
| تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز | ||||||
| ۲۶۷ | ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس | بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس | ۲۷۱ | |||
| منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام | پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس | |||||
| محمل جانان ببوس آنگه بزاری عرضه دار | کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس | |||||
| من که قول ناصحانرا خواندمی قول رباب | گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس | |||||
| عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق | شبروانرا آشنائیهاست با میر عسس | |||||
| عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز | زانکه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس | |||||
| دل برغبت میسپارد جان بچشم مست یار | گر چه هشیاران ندادند اختیار خود بکس | |||||
| طوطیان در شکّرستان کامرانی میکنند | وز تحسّر دست بر سر میزند مسکین مگس | |||||
| نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست | ||||||
| از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس | ||||||