این برگ همسنجی شدهاست.
۱۳۳
| دردم نهفته به ز طبیبان مدّعی | باشد که از خزانهٔ غیبم دوا کنند | |||||
| معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد | هر کس حکایتی بتصوّر چرا کنند | |||||
| چون حسن عاقبت نه به رندیّ و زاهدیست | آن به که کار خود بعنایت رها کنند | |||||
| بیمعرفت مباش که در من یزید عشق | اهل نظر معامله با آشنا کنند | |||||
| حالی درون پرده بسی فتنه میرود | تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند | |||||
| گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار | صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند | |||||
| می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب | بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند | |||||
| پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم | ترسم برادران غیورش قبا کنند | |||||
| بگذر بکوی میکده تا زمرهٔ حُضور | اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند | |||||
| پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان | خیر نهان برای رضای خدا کنند | |||||
| حافظ دوام وصل میسّر نمیشود | ||||||
| شاهان کم التفات بحال گدا کنند | ||||||
| ۱۹۷ | شاهدان گر دلبری زینسان کنند | زاهدانرا رخنه در ایمان کنند | ۱۲۴ | |||
| هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد | گلرخانش دیده نرگسدان کنند | |||||