برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۲۵۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۱۲۴
 ای گدایان خرابات خدا یار شماستچشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند 
 پیر میخانه چه خوش گفت بدردی‌کش خویشکه مگو حال دل سوخته با خامی چند 
  حافظ از شوق رُخ مهر فروغ تو بسوخت  
  کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند  
۱۸۳ دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند ۱۳۲
 بیخود از شعشعهٔ پرتو ذاتم کردندباده از جام تجلیّ صفاتم دادند 
 چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادند 
 بعد ازین روی من و آینهٔ وصف جمالکه در آنجا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند 
 من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجبمستحق بودم و اینها بزکاتم دادند 
 هاتف آنروز بمن مژدهٔ این دولت دادکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند 
 این همه شهد و شکر کز سخنم میریزداجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند 
  همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود  
  که ز بند غم ایّام نجاتم دادند  
۱۸۴ دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ۱۳۴