برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۲۴۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
در نمونه‌خوانیِ این برگ مشکلی وجود دارد.
۱۱۴
 چو زر عزیز وجودست نظم من آریقبول دولتیان کیمیای این مس شد 
  ز راه میکده یاران عنان بگردانید  
  چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد  
۱۶۸ گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدبسوختیم درین آرزوی خام و نشد ۲۲۱
 بلابه گفت شبی میر مجلس تو شومشدم برغبت خویشش کمین غلام و نشد 
 پیام داد که خواهم نشست با رندانبشد برندی و دردی کشیم نام و نشد 
 رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دلکه دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد 
 بدان هوس که بمستی ببوسم آن لب لعلچه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد 
 بکوی عشق منه بی‌دلیل راه قدمکه من بخویش نمودم صد اهتمام و نشد 
 فغان که در طلب گنج نامهٔ مقصودشدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد 
 دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضوربسی شدم بگدائی برِ کرام و نشد 
  هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر  
  در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد  
۱۶۹ یاری اندر کس نمی‌بینیم یارانرا چه شددوستی کی آخر آمد دوستدارانرا چه شد ۲۲۶