برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۲۳۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
در نمونه‌خوانیِ این برگ مشکلی وجود دارد.
۱۰۹
۱۶۰ خوشست خلوت اگر یار یار من باشدنه من بسوزم و او شمع انجمن باشد ۲۳۰
 من آن نگین سلیمان بهیچ نستانمکه گاه گاه برو دست اهرمن باشد 
 روا مدار خدایا که در حریم وصالرقیب محرم و حرمان نصیب من باشد 
 هُمای گو مفکن سایهٔ شرف هرگزدر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد 
 بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دلتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشد 
 هوای کوی تو از سر نمیرود آریغریب را دل سرگشته با وطن باشد 
  بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ  
  چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد  
۱۶۱ کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشدیک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد ۲۳۲
 از لعل تو گر یابم انگشتریِ زنهارصد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد 
 غمناک نباید بود از طعن حسود ای دلشاید که چو وابینی خیر تو در این باشد 
 هر کو نکند فهمی زین کلک خیال‌انگیزنقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد 
 جام می و خون دل هر یک به کسی دادنددر دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد 
 در کار گلاب و گل حکمِ ازلی این بودکاین شاهد بازاری وان پرده‌نشین باشد