این برگ همسنجی شدهاست.
۹۷
| گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند | جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد | |||||
| فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید | دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد | |||||
| گفتمش سلسلهٔ زلف بتان از پی چیست | ||||||
| گفت حافظ گلهٔ از دل شیدا میکرد | ||||||
| ۱۴۳ | بسرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد | که خاک میکده کحل بصر توانی کرد | ۱۰۳ | |||
| مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر | بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد | |||||
| گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید | که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد | |||||
| گدائی در میخانه طرفه اکسیریست | گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد | |||||
| بعزم مرحلهٔ عشق پیش نه قدمی | که سودها کنی ار این سفر توانی کرد | |||||
| تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون | کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد | |||||
| جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی | غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد | |||||
| بیا که چارهٔ ذوق حضور و نظم اُمور | بفیض بخشی اهل نظر توانی کرد | |||||
| ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی | طمع مدار که کار دگر توانی کرد | |||||
| دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی | چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد | |||||