برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۸۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۵۰
 زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیستدر حق ما هر چه گوید جای هیچ اِکراه نیست 
 در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوستدر صراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست 
 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راندعرصهٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست 
 چیست این سقف بلند سادهٔ بسیارنقشزین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست 
 این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمتستکاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست 
 صاحب دیوان ما گوئی نمیداند حسابکاندرین طغرا نشان حسبة للّه نیست 
 هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو بگوگیر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست 
 بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بودخودفروشان را بکوی می فروشان راه نیست 
 هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماستور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست 
 بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دائمستور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست 
 
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
 
عاشق دردی‌کش اندر بند مال و جاه نیست


 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیستآنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست 
 هر گه که دل بعشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره