برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۴۲
نه این زمان دل حافظ در آتش هوسست
که داغ‌دار ازل همچو لالهٔ خودروست
دارم امید عاطفتی از جناب دوستکردم جنایتی و امیدم بعفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او  چه پری وشست ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هر کس که برگذشتدر اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچست آن دهان و نبینم ازو نشانمویست آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفتاز دیده‌ام که دم بدمش کار شست و شوست
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشدبا زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست
عمریست تا ز زلف تو بوئی شنیده‌امزان بوی در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بَدَست حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست
آن پیک نامور که رسید از دیار دوستآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش میدهد نشان جلال و جمال یارخوش میکند حکایت عزّ و وقار  
دل دادمش بمژده و خجلت همی‌برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست