برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۴۱
روی خوبست و کمال هنر و دامن پاکلاجرم همّت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندمگونستسرّ آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یارانچکنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل  ما را و دم   مریم با اوست
حافظ از معتقدانست گرامی دارش
زانکه بخشایش بس روح مکرّم با اوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورقهای غنچه تو برتوست
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانه‌ سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان راکه باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمنستفدای قدّ تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالانستچه جای کلک بریده‌زبان بیهده‌گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست