برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۳۹
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویستسخن بگو که کلامت لطیف و موزونست
ز دور باده بجان راحتی رسان ساقیکه رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آندمی که ز چشمم برفت رود عزیزکنار دامن من همچو رود جیحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگینمباختیار که از اختیار بیرونست
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست
خم زلف تو دام کفر و دینستز کارستان او یک شمّه اینست
جمالت معجز حسنست لیکنحدیث غمزه‌ات سحر مبینست
ز چشم شوخ تو جان کی توان بردکه دایم با کمان اندر کمینست
بر آن چشم سیه صد آفرین بادکه در عاشق‌کشی سحرآفرینست
عجب علمیست علم هیأت عشقکه چرخ هشتمش هفتم زمینست
تو پنداری که بدگو رفت و جان بردحسابش با کرام الکاتبینست
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دینست