برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۳۸
 
حافظ از حشمت پرویز دگر قصّه مخوان
 
که لبش جرعه کش خسرو شیرین منست
 منم که گوشهٔ میخانه خانقاه منستدعای پیر مغان ورد صبحگاه منست
 گرم ترانهٔ چنگ صبوح نیست چه باکنوای من بسحر آه عذرخواه منست
 ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالّلهگدای خاک در دوست پادشاه منست
 غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماستجز این خیال ندارم خدا گواه منست
 مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نیرمیدن از در دولت نه رسم و راه منست
 از آن زمان که برین آستان نهادم رویفراز مسند خورشید تکیه‌گاه منست
 
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
 
تو در طریق ادب باش و گو گناه منست
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خونستببین که در طلبت حال مردمان چونست
 بیاد لعل تو و چشم مست میگونتز جام غم می لعلی که میخورم خونست
 ز مشرق سر کوی آفتاب طلعت تواگر طلوع کند طالعم همایونست
 حکایت لب شیرین کلام فرهادستشکنج طرّهٔ لیلی مقام مجنونست