برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۳۷
ساروان رخت بدروازه مبر کان سر کوشاه‌راهیست که منزلگه دلدار منست
بندهٔ طالع خویشم که درین قحط وفاعشق آن لولی سرمست خریدار منست
طبلهٔ عطر گل و زلف عبیرافشانشفیض یک شمّه ز بوی خوش عطّار منست
باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مرانکاب گلزار تو از اشک چو گُلنار منست
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمودنرگس او که طبیب دل بیمار منست
آنکه در طرز غزل نکته بحافظ آموخت
یار شیرین‌سخن نادره‌گفتار منست
روزگاریست که سودای بتان دین منستغم این کار نشاط دل غمگین منست
دیدن روی ترا دیدهٔ جان‌بین بایدوین کجا مرتبهٔ چشم جهان‌بین منست
یار من باش که زیب فلک و زینت دهراز مه روی تو و اشک چو پروین منست
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کردخلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست
دولت فقر خدایا بمن ارزانی دارکین کرامت سبب حشمت و تمکین منست
واعظ شحنه‌شناس این عظمت گو مفروشزانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست
یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیستکه مغیلان طریقش گل و نسرین منست