برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۳۶
 حافظ ار آب حیات ازلی میخواهیمنبعش خاک در خلوت درویشانست 
 
من غلام نظر آصف عهدم کو را
 
صورت خواجگی و سیرت درویشانست
 بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است 
 گرت ز دست برآید مراد خاطر مابدست باش که خیری بجای خویشتن است 
 بجانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعشبان تیره مرادم فنای خویشتن است 
 چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلمکن که آن گل خندان برای خویشتن است 
 بمشک چین و چگل نیست بوی گل محتاجکه نافهاش ز بند قبای خویشتن است 
 مرو بخانهٔ ارباب بی‌مروّت دهرکه گنج عافیتت در سرای خویشتن است 
 
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
 
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
 لعل سیراب بخون تشنه لب یار منستوز پی دیدن او دادن جان کار منست 
 شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردن او دید و در انکار منست