برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۳۵
 می بیاور که ننازد بگل باغ جهانهر که غارت گری باد خزانی دانست 
 
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
 
ز   ثانی دانست


 روضه‌ی خلد برین خلوت درویشانستمایهٔ محتشمی   درویشانست 
 گنج عزلت که طلسمات عجایب داردفتح آن در نظر رحمت درویشانست 
 قصر فردوس که رضوانش بدربانی رفتمنظری از چمن نزهت درویشانست 
 آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاهکیمیائیست که در صحبت درویشانست 
 آنکه پیشش بنهد تاج تکبّر خورشیدکبریائیست که در حشمت درویشانست 
 دولتی را که نباشد غم از آسیب زوالبی تکلّف بشنو دولت درویشانست 
 خسروان قبلهٔ حاجات جهانند ولیسببش بندگی حضرت درویشانست 
 روی مقصود که شاهان بدعا می‌طلبندمظهرش آینهٔ طلعت درویشانست 
 از کران تا بکران لشکر ظلمست ولیاز ازل تا بابد فرصت درویشانست 
 ای   همه نخوت که تراسر و زر در کنف همّت درویشانست 
 گنج قارون که فرو میشود از قهر هنوزخوانده باشی که هم از غیرت درویشانست