برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 
 اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیزستببانگ چنگ مخور می که محتسب تیزست 
 صراحیّٔ و حریفی گرت بچنگ افتدبعقل نوش که ایّام فتنه انگیزست 
 در آستین مرقّع پیاله پنهان کنکه همچو چشم صراحی زمانه خونریزست 
 بآب دیده بشوئیم خرقها از میکه موسم ورع و روزگار پرهیزست 
 مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهرکه صاف این سر خم جمله دردی آمیزست 
 سپهرِ برشده پرویزَنیست خون افشانکه ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویزست 
 
عراق و فارس گرفتی بشعر خوش حافظ
 
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست
 حال دل با تو گفتنم هوس استخبر دل شنفتنم هوس است 
 طمع خام بین که قصّه فاشاز رقیبان نهفتنم هوس است 
   چنین عزیز و شریفبا تو تا روز خفتنم هوس است 
 وه که در‌دانهٔ چنین نازکدر شب تار سفتنم هوس است 
 ای صبا امشبم مدد فرمایکه سحرگه شکفتنم هوس است 
 از برای شرف بنوک مژه  راه تو رفتنم هوس است