برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
یو
  • زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم۲۱۵
  • سالها پیروی مذهب رندان کردم۲۱۷
  • سرم خوشست و ببانگ بلند میگویم۲۶۱
  • صلاح از ما چه میجوئی که مستانرا صلا گفتیم۲۵۵
  • صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم۲۳۸
  • صوفی بیا که خرقهٔ سالوس بر کشیم۲۵۹
  • عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته‌ام۲۱۲
  • عشق‌بازیّ و جوانیّ و شراب لعل فام۲۱۰
  • عمریست تا براه غمت رو نهاده‌ایم۲۵۱
  • عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم۲۳۶
  • غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم۲۴۶
  • فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادم۲۱۶
  • فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم۲۵۳
  • گر ازین منزل ویران بسوی خانه روم۲۴۷
  • گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم۲۲۱
  • گر چه ما بندگان پادشهیم۲۶۳
  • گر دست دهد خاک کف پای نگارم۲۲۲
  • گر دست رسد در سر زلفین تو بازم۲۲۹
  • گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم۲۴۴
  • گر من از سرزنش مدّعیان اندیشم۲۳۴
  • ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم۲۵۲
  • ما بیغمان مست دل از دست داده‌ایم۲۵۱
  • ما درس سحر در ره میخانه نهادیم۲۵۶
  • ما ز یاران چشم یاری داشتیم۲۵۵
  • ما شبی دست برآریم و دعائی بکنیم۲۶۰
  • ما نگوئیم بد و میل بناحق نکنیم۲۶۱
  • مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم۲۲۳
  • مرا می‌بینی و هر دم زیادت میکنی دردم۲۱۶