برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۲۹
 شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیمعیبش مکن که خال رخ هفت کشورست
 فرقست از آب خضر که ظلمات جای اوستتا آب ما که منبعش اللّه‌اکبرست
 ما آبروی فقر و قناعت نمیبریمبا پادشه بگوی که روزی مقدّرست
 
حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
 
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکّرست
 المنّة للّه که درِ میکده بازستزان رو که مرا بر در او روی نیازست
 خمها همه در جوش و خروشند ز مستیوآن می که در آنجاست حقیقت نه مجازست
 از وی همه مستی و غرور است و تکبّروز ما همه بیچارگی و عجز و نیازست
 رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیمبا دوست بگوئیم که او محرمِ رازست
 شرح شکن زلف خم‌اندرخم جانانکوته نتوان کرد که این قصّه درازست
 بار دل مجنون و خم طرّه لِیلیرخسارهٔ محمود و کف پای ایازست
 بردوخته‌ام دیده چو باز از همه عالمتا دیدهٔ من بر رخ زیبای تو بازست
 در کعبهٔ کوی تو هر آنکس که بیایداز قبلهٔ ابروی تو در عین نمازست
 ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکیناز شمع بپرسید که در سوز و گدازست