برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۵۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۲۸
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفتهیهات ازین گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشتاز دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آندم که رقیب تو بگویددور از رخت این خستهٔ رنجور نماندست
صبرست مرا چارهٔ هجران تو لیکنچون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روانستگو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت بخنده
ماتم زده را داعیهٔ سور نماندست
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبرستشمشاد خانه پرور ما از که کمترست
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ٔکت خون ما حلال‌تر از شیر مادرست
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواهتشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرّرست
از آستان پیر مغان سر چرا کشیمدولت در آن سرا و گشایش در آن درست
یک قصّه بیش نیست غم عشق وین عجبکز هر زبان که میشنوم نامکرّرست
دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشتامروز تا چه گوید و بازش چه در سرست