برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۹
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرسادزیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظرچمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تواش نیست بجز باد بدست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمودببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغناچه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
از این رباط دودر چون ضرورتست رحیلرواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمیشود بی‌رنجبلی بحکم بلا بسته‌اند عهد الست
  و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباشکه   سرانجام هر کمال که  
شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیربباد رفت و ازو خواجه هیچ طرف نبست
ببال و پر مرو از ره که تیر پرتابیهوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفتهٔ سخنت می‌برند دست بدست