برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۸
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست
خیال روی تو در هر طریق همره ماستنسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
برغم مدّعیانی که منع عشق کنندجمال چهرهٔ تو حجَت موجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگویدهزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر بزلف دراز تو دست ما نرسد  دست کوته ماست
بحاجب در خلوت سرای خاص بگوفلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
بصورت از نظر ما اگر چه محجوبستهمیشه در نظر خاطر مرفَه ماست
اگر بسالی حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مستکه به پیمانه‌کشی شهره شدم روز الست
من همان‌دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشقچار تکبیر زدم یک‌سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سرّ قضاکه بروی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کمست از کمر مور اینجاناامید از در رحمت مشو ای باده پرست