برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۷
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سروبهواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتبتماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتسرو سرکش که بناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقهٔ سالوس و کرامت برخاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نَه‌ٔ جان من خطا اینجاست
سرم بدنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الّله ازین فتنها که در سر ماست
در اندرون من خسته‌دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجائی ای مطرببنال هان که ازین پرده کار ما بنواست
مرا بکار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که میپزد دل منخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم بباده بشوئید حق بدست شماست
از آن بدیر مغانم عزیز میدارند  در دل ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست