برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۱۶
 
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
 
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
 روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خمخانه بجوش آمد و می باید خواست 
 نوبهٔ زهدفروشان گران‌جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست 
 چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورداین چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست 
 باده نوشی که درو روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که درو روی و ریاست 
 ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآنکه او عالم سرّست بدینحال گواست 
 فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیموانچه گویند روا‌نیست نگوئیم رواست[۱] 
 چه شود گر من و‌ تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزانست نه از خون شماست 
 
این چه عیبست کزان عیب خلل خواهد بود
 
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست
 دل و دینم شد و دلبر بملامت برخاستگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست 
 که شنیدی که درین بزم دمی خوش بنشستکه نه در آخر صحبت   
 شمع اگر زان لب خندان بزبان لافی زدپیش عشّاق تو شبها بغرامت برخاست 
  1. در نسخهٔ (خ): ور بگویند روا نیست بگوئیم رواست.