برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
 
 برسان بندگی دختر رز گو بدرآیکه دم و همّت ما کرد ز بند آزادت 
 شادی مجلسیان در قدم و مقدم توستجای غم باد هران دل که نخواهد شادت 
 شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادت 
 چشم بد دور کزآن تفرقه‌ات بازآوردطالع نامور و دولت مادرزادت 
 
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
 
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاستمنزل آن مه عاشق‌کش عیّار کجاست 
 شب تار است و ره وادی ایمن در پیشآتش طور کجا موعد دیدار کجاست 
 هر که آمد بجهان نقش خرابی دارددر خرابات بگوئید که هشیار کجاست 
 آنکسست اهل بشارت که اشارت داندنکتها هست بسی محرم اسرار کجاست 
 هر سر موی مرا با تو هزاران کارستما کجائیم و ملامتگر بیکار کجاست 
 بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنشکاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست 
 عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کودل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست 
 ساقی و مطرب و می جمله مهیّاست ولیعیش بی یار مهیّا نشود یار کجاست